تن و روحم خسته شد
بس که زیر پا له شد
دیگه توان ندارم
به جان تو ندارم
از این همه نامردی
که میشه در حق من
جونم به لب رسیده
بس که خوردم به تیشه
قلبم شده سنگه سنگ
دستام شده یخه یخ
غرورمو شکوندی
مثل یه ظرف چینی
برو گمشو کثافت
دستام دستات رو می خواد
وجودت مرا در خود فرو برد
خنده هایت,صدای بوسه زدن بر لبانم
تا نهایت عشق
هدایتم کرد
مرا به اوج شادی رساندی
به امید آن روز
که دستانم در دستان سرشار از محبت
تو باشد
دوست داشتنیه همیشگیه من
حلا دیگه به اندازه ای که بودی
, نیستیتو این بود و نبودت
خودمو
, گم و پیدا کردمدارم هر لحظه بزرگتر میشم
مثه ساعت که با هر ثانیه جلوتر میره
زمان داره از من عقب می مونه
من ازش سبقت گرفتم
,تو آینده دنبالت می گردم
گذشته رو
... تو چاه مستراحریدم
به سنگی سنگ
به بی رحمی موج دریا
به کبودی آسمون
به خشم خدا
به همه اینا قسم
دیوارم پیش تو کم آورده
با تمام اینا,
هنوز برام تکی
000
دیوارِ من
دیوار دیوار!!!!
با تمام زورم فشارت می دم
تا آوار شی رو سرم لعنتی!!!
هی فلانی!!!می دانی؟ می گویند رسم زندگی چنین است:
می آیند... می مانند... عادت می دهند و می روند...
و تو در خود تنها می مانی ..... راستی نگفتی!
رسم تو نیز چنین است؟؟؟مثل بقیه فلانی ها؟؟؟؟؟؟؟

